مادرانه های من برای دخترم

آرزویم این است که بهاری بشود روز و شبت

 

که ببارد به تمام رخ تو ، بارش شادی و شعف

 

ومن از دور ببینم که پر از لبخند است ،

 

 چشم و دنیا و لبت

 

اگه کشتم و خوردمت تقصر خودته ها!!!خوشمزه انقدر خوردنی نباش دخملی منقلب



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/۱۸ توسط مامان پاتمه | پيام ها ()

سلام گل دخترکمقلب

مدتی هست  چیزی ننوشتمخجالت!!

نه اینکه احساسات مادرانه ام فوران نکند! نه این روزها اتفاقا بیشتر از هر روز قبل حس زیبای مادر بودن را با تک تک سلولهای بدنم لمس میکنم.قلب

وقتی لب هایم را روی گونه های نرم و لطیفت میگذارم گویی عطر بهشت را استشمام میکنم.بغلماچ

عاشق تمام وجودت هستم و عاشق رو ح پاکت.قلب

ممنونم که این همه حس زیبا را یکجا به من هدیه داده ای و ممنونم که هر روز کاری میکنی تا این احساسات بیشتر از روز قبل باشدخیال باطل

این روزها وقتی حس میکنم موجودی کوچک درون من تکان میخورد و به یاد روزهایی می افتم که تو در وجودم بودیقلب........ نمیدانم......خیال باطل. این حس را تا تجربه نکنی درک نمکنی ولی تو برایم معجزه ای مجسم هستی بغل

روزی درونم غوغا میکردی و امروز جلوی چشمانم قلبم را به غوغا میکشیبغلماچ



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ توسط مامان پاتمه | پيام ها ()

گاهی وقت ها نصفه شب بیدار میشی و بهونه میگیری!

مثل دیشب. با چشم پر از خواب اومدم پیشت و گفتم چی شده مامان؟

- صبح شده؟ بغلم کن!سوال

نه مامان صبح نشده بخواب.قلب

ج . ی . ش  دارم بغلم کن.

میبرمت تا  ج. ی. ش کنی تا من میام برگردم فرار کردی و قایم شدی!

حالا فکر کن باید نصفه شب باهات قایم موشک بازی کنم!آخ

پیدات میکنم و میبرمت روی تخت.

-مامان آب میخوام.

میرم برات آب میارم تا میام باز نیستی و باید پیدات کنم!آخ

لیوانو که میبینی میگی: نه تو اون یکی لیوان قرمزه بیار برام!

میرم تو لیوان قرمزه میارم و یه دور دیگه دنبالت میگردم!! آخ(خدا رو شکر همش یه جا قایم میشی!!ماچ)

آب رو میخوری و همین که میخوابونمت, سرت به بالش رسیده و نرسیده چشماتو میندی و نفس های منظمت نشون میده خوابی.قلب

بعد...

این منم که تا 40 دقیقه بعدش این دنده اون دنده میشم و دیگه خوابم نمیبره!گریه

داشتم فکر میکردم این چه نیروییه که منو انقدر صبور کرده؟؟؟

فکر میکنم اسمش مهر مادری باشهلبخند

دیدگانت از همیشه شادتر

 شهر قلبت زنده و آبادتر
 
 غصه هایت دم به دم ای مهربان
 
 در گذرگاه زمان بربادتر


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/٢ توسط مامان پاتمه | پيام ها ()
فرزند عزیزم:

... آن زمان که مرا پیر و از کار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباسهایم را کثیف کردم ویا نتوانستم لباسهایم را بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده است
صبور باش و درکم کن
یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض کنم
برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور میشدم بارها و بارها داستانی را برایت تعریف کنم...
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه ام یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم

فرزند دلبندم،دوستت دارم


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/٢٩ توسط مامان پاتمه | پيام ها ()

سلام دخترم

خیلی دلم میخواد بدونم نامه هایی که الان برات مینویسم رو کی میخونی؟؟

تو چه وضعیتی هستی؟

.....خیال باطل

الان که دارم برات مینویسم تو مثل یک فرشته ناز و معصوم خوابیدی. خواب

همه چی خیلی آرومه. بابا حمید سر کاره و تا یکی دو ساعت دیگه میاد.

گاهی با خودم فکر میکنم.... چه جوری میتونم شاکر خدا باشم؟

بابت تمام نعمت هایی که به من داده و همیشه  تو  و بابایی,  در صدر نعمت های دوست داشتنی من هستین.قلب

بابت حضور شما چه جوری خدا رو شکر کنم؟

وقتی به بچه های اطرافم نگاه میکنم دوست دارم پر بکشم و به آسمون برم.

تو دختر یکی یه دونه و ماه من از همه سری.خیال باطل

با ادب و مهربونی.

زیاد اهل قشقرق و جیغ و داد نیستی.

فهمیده و عاقلی

وقتی اشتباهی میکنی خیلی زود معذرت خواهی میکنی.

واقعا حرف گوش کن هستی و کافیه بهت بگم کاری رو نکن!! دیگه محاله اون کار رو بکنی

باهوشی... اون قدر باهوش که گاهی اوقات من و بابا حمید از کارها و حرف های تو واقعا تعجب میکنیم.

آویسا بهم قول بده...

بهم قول بده که از همه توانایی هات استفاده کنی.

بهم قول بده که همیشه سعی و تلاش کنی و به خودت ایمان داشته باشی.

من و بابا بهت ایمان داریم و میدونیم که روزی تو به اوج قله موفقیت میرسی.

بی صبرانه منتظر اون روز هستیم

گل زیبای من.بغل



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٧/۱٩ توسط مامان پاتمه | پيام ها ()

عزیزکم امروز آخرین روز از تابستان سال 90 هستش.

امسال مثل قدیم ها منتظر اول مهر بودم!! مثل اون روزا که شور و شوق کیف و کتاب نو داشتم! ولی امسال شور و شوق با تو بودن داشتم! قلب

توی این تابستون خیلی کم کنارت بودم! هر روز باید میرفتم و تو میموندی پیش مامان جون هاناراحت

نمیدونی چقدر برام سخت بود

هر لحظه سر کار هم به یاد تو بودم و دلم برات پر میزد.ناراحت

نمیدونی صبح هایی که بیدار میشدی و دستم رو میچسبیدی تا نرم چقدر عذاب کشیدم.گریه

خیلی به این فکر افتادم که نرم! ولی نمیشد!‌ قرارداد داشتم و مجبور بودم برم!

عزیزم

میدونم تو دنیای بچگی تو قرارداد معنی ندارهماچ

منم خیلی دلم میخواست به خواست دل تو رفتار کنم!

ولی نشد!!

االان دیگه تموم شد

از حالا بیشتر میتونم پیششت باشم

قول میدم وقت بیشتری برات بذارماز خود راضی

تو هم بهم بگو که به خاطر تمام این لحظات که کنارت نبودم منو میبخشیبغل



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۳۱ توسط مامان پاتمه | پيام ها ()

امشب اومدم که نصیحتت کنم!!!

!!!!

من و نصیحت؟؟؟؟؟تعجب

.............لبخند

آویسای خوشگلم گاهی اوقات از دست آدمای این روزگار به تنگ میای!!لبخند این جور مواقع یادت باشه که یکی هست که همیشه آغوش بزرگ و امن و مهربونش به روت باشه.لبخند

یادت باشه که اون همیشه کنارته و اونقدر بزرگه که تو نمیتونی هیچ وقت ازش فاصله بگیری....لبخند

گاهی شاید............لبخند

مثل الان من........لبخند

باطن بعضی از آدمها برات رو میشه و این غصه ات میده....ناراحت

یادت باشه که آدمهایی که ظاهر و باطنشون یکی باشه خیلی کم پیدا میشن....

تو سعی کن اینجوری نباشی

هیچ وقت نگذار که بغض و کینه باعث  بشه  در مورد بقیه با بی خردی حرف بزنی...

هیچ وقت به خاطر شایستگی های بقیه بهشون حسادت نکن. مطمئنا تو هم شایستگی هایی داری که بقیه ندارند.

و یه چیز دیگه ......

آدم هایی که بد طینت هستند رو نمیتونی عوض کنی  پس بهتره مثل  من نباشی و غصه الکی نخوری!!!لبخند

 



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٥/٦ توسط مامان پاتمه | پيام ها ()

سلام دخملی

امشب خیلی داغونمناراحت

یه جور بدی دلم گرفتهناراحت

اشک تو چشمام پر پر میزنه و از شوریش چشمم میسوزه!!ناراحت

میگن نباید آدم با بچه اش درد دل کنه!!

ولی من امشب هر چقدر فکر کردم کسیو پیدا نکردم باهاش حرف بزنم تا سبک بشم.

مدتیه تو فسقلی اذیتم می‌کنی! من نمیدونم شاید هم این اذیت نیست و اقتضای بچگیته.

ولی دیگه تحمل گریه هات برام سخت شده!ناراحت

برای هرچیزی گریه میکنی!

هر جمله و حرفی رو با آه و ناله و نق میگی!!

و من خسته شدم!!ناراحت

از اول هم از اون مادرا نبودم که با گریه به خواسته ات راه بیام!! ولی نمیفهمم چرا اینجوری شدی!

من جلوت مقاومت میکنم!‌اخم می‌کنم و میگم تا گریه میکنی نمیشه!!

تا وقتی گریه می‌کنی کاری که میخوای انجام میدم!

تو با چشمای معصوم و خوشگلت بهم زل میزنی.

شاید در روز ١٠ بار این اتفاق بیفته و مدام با اشک های گوله گوله تو و اعصاب خط خطی من  روبه رو میشیم.ناراحت

شب که میشه با حالب معصوم ازم میخوای که مهربون باشم و بوست میکنم جوری معصومانه میخوابی که نمیتونم خودم رو سرزنش نکنم.

تو میخوابی و من ساعت ها با یه غم بزرگ روی دلم بیدار میمونمناراحت

......اگه مادر بدی باشم چی؟ناراحت

....... اگه رفتارم به احساسش ضربه بزنه چی؟ناراحت

........... اگه یه روزی نفهمه که چقدر عاشقشم چی؟ناراحت

.................اگه تو دلش به بچه های دیگه به خاطر مامان های مهربون غبطه بخوره چی؟ناراحت

...................... اگه یه روزی از من بدش بیاد چی؟؟؟؟؟///ناراحت

 اگه

اگه اگه

اگه

دارم دیوونه میشم آویساناراحت

فقط اینو میدونم که دیوونه وار دوستت دارم.

اینو خوب میدونم که تو و خوشبختی تو برام از هر چیزی مهم تره.

کاشکی ندونسته بهت هیچ لطمه ای نزنمناراحتناراحتناراحتناراحتناراحت



نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٢/۱٦ توسط مامان پاتمه | پيام ها ()
درباره وبلاگ
سلام. اسم من آویسا ست. 11 آذر سال 1387 به دنیا اومدم آویسا یک اسم پارسی ست. آو (آب) +ی (پسوند نسبت) + سا (پسوند شباهت) یعنی پاک و زلال مانند آب اینجا از خاطراتم می نویسم. فعلا من می‌گم و مامان می‌نویسه!! تا یه روز بزرگ بشم و خودم بنویسم!
» پست الکترونیک
» RSS
موضوعات
 
مطالب اخير
آرشيو مطالب
پيوند ها
صفحات جانبي


ابزار وبلاگ
قالب وبلاگ